![]() |
![]() |
|
| دفتر خاطرات جوان ترین وبلاگ نویسان ایران |
|
دیشب درخواب ماه پیش من آمد0 اوبه من گفت:((سلام اگرسؤالی داری بپرس زودبگوکه عجله دارم. ))من ازاوپرسیدم:((شماچه طورهرشب به یک شکل هستید؟))اوگفت:((وقتی هرخانواده به هم محبّت می کنند یک تکه محبّت ازآن هابه هوامی آیدوبه من وصل می شود،وقتی خیلی محبّت به من وصل شدپاره می شوم وتمام محبّت ها دردنیاپخش می شود0 ودوباره این کارتکرارمی شود0)) غرق درگوش دادن به حرف های ماه بودم که باصدای ساعت بیدارشدم0 فهمیدم که خواب دیده ام امّا می دانستم آن حرف هادرست است0 زهرا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:8 توسط فاطمه و زهرا محرمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
بابا كيميا دوقلوهايي ديگر اتاق كيميا |
|
RSS
|