تبليغاتX
دوقلوها
دفتر خاطرات جوان ترین وبلاگ نویسان ایران

مقدمه

این متن را از چیزها يي که خوانده و شنیده بودم نوشته ام. 

فصل اول

مقدماتي در مورد خرس ها :

خرس ها كه جزو پستاندارن هستندجانوراني خون گرمند.براي همين غذا مي خورند تا در بدنشان گرماتوليد شود.همه نوع از خرس ها به خواب زمستاني مي روندوتا بهار مي خوابند.پاندا كه جزو

خرس ها است از گياه بامبو ياخيزران تغذيه مي كند.

بعضي ازخرس ها گوشت خوار وبعضي هم گياه خوار هستنند.خرس ها چند دسته هستند در مورد 3 نوع ا ز انواع خرس ها  توضيح داده مي شود:خرس قطبي،خرس قهوه اي،خرس پاندا.   

فصل دوم

وقتي خرس ها ي قبطی و جنگلی گم مي شوند:

خرس ها قدرت جهت يابي دارند ودر مواقئي كه گمشدند ميتوانند راه را پيدا كنند. خرس هاي قطبي:

آن ها تا شب صبر مي كنند،بعد ستاره ي قطبي را دنبال مي كنند تا به خا نه يشان برسند.خرس هاي قهوه اي:اين نوع خرس ها با استفاده ازحس بويايي راه را پيدا مي كنند.    

فصل سوم

 رنگ تن خرس:

بعضي ازخرس هابه رنگ سفيد،بعضي به رنگ قهوه اي،مقداري هم رنگ سياه وسفيد هستند.خرس هاي سفيد كه خرس قطبي هستند؛بااستفاده از رنگ خودميان برف هاقايم مي شوند؛خرس هاي

قهوه اي وسفيدوسياه كه خرس پانداهستندهم با كمك رنگ ها ي خودكه رنگ درخت هاهستند بين چوب هاپناه مي گيرند. سازگاري بامحيط درحيوانات و گياهان هنگامي پيش مي آيدكه محيط آن هاتغيير

مي كند.

 فصل چهارم

خرس هاي پاندا را نجات دهيد:                                    

خرس هاي پاندا در نواحي چين رو به انقراض اند.ما براي اين كه به خرس ها كمك كنيم،مي توانيم به سازمان حمايت از حيوانات پيشنهاد دهيم كه شكار پاندا را در زمان مشخٌصي مجاز كنند؛زيرا يكي از علٌت هاي اصلي انقراض حيوانات در جهان شكار غير قانوني است.

 حيوانات جزئي از نعمت هاي خداوندند سعي نكنيم آن هارا آزار دهيم بلكه به آن ها محبٌت كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:30  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 زهرا زهرا زهرا زهرا زهرا  زهرا .... هر چقدرخواهرخوشگل وشيرين جگرم راصدابزنم كم است. توهميشه خيلي مهربان وبا هوش  هستي. وااااااااي      نگويي شما لطف دارید،چون جدی مي گويم.مي خواهي يك مطلب درباره ي این موضوع تعریف کنم؟بله پس مي گويم.خب،يك روز درخانه نشسته بودیم تخمه ميل  مي كرديم يكدفعه تلفن زنگ تلفن رابرداشتيم گفتم:كيسته؟ای باباپدرمن صدای تلویزیون راكم كن.فکرکردم نمي نویسم.یادت است كه 3 باردرمسابقه علمی رتبه ي اول راكسب كردي؟    الآن 3تقديرنامه ازان مسابقه ها  درخانه داري.

جواب زهرا:درست است امـــــّآ باز هم مي گويم تو لطف داري وا زمن بهتری إ     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:29  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

سلام! سلام بر شما کسانی که عاشق امام و عاشق خدا هستید. امروز 22 بهمن سال 1387 است. راستی دهه‌ی فجر را تبریک می‌گویم. آخرین روز دهه‌ی فجر روزی است که انقلاب به رهبری امام خمینی و یاری خداوند پیروز شد. دهه‌ی فجر 10 روز طول می‌کشد. چون از وقتی که امام آمد تا وقتی انقلاب پیروز شد 10 روز طول کشید. حالا مردم از 22 بهمن سال 1357 تا 22 بهمن 1387 طعم شیرین آزادی را می‌چشند.

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:27  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

جوجه‌ی رنگارنگه                          خانم مرغه قشنگه

یه نصفی از تن او                         به رنگ نارنجی‌یه

یه نصف دیگر او                            سبز کم‌رنگ

انتهای تن او                                به رنگ سبز پررنگ

حالا بزرگ‌تر شده                          جوجه‌ی کوچک ما

هنوزم رنگارنگه                            بزرگ‌تر از جوجه‌ها

قدقدقدا می‌کنه                            چون یه مرغ قشنگه

عجب صدایی داره                         چه جوجه‌هایی داره

 

فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:45  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

تا حالا فکر کرده‌اید که وسط‌های سال تحصیلی دوست دارید مدرسه تمام شود ولی وسط‌های تعطیلات دوست دارید به مدرسه برگردید؟ امسال من این احساس را داشتم الان بی‌نهایت دوست دارم به مدرسه برگردم. هر روز تصور می‌کنم در مدرسه دوست‌های جدید و بااستعداد بیش‌تری پیدا می‌کنم. چه حس عجیبی!

 

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

آه! چند روز دیگر از شازند می‌رویم. معذرت می‌خواهم سلام! می‌دانید دو هفته بعد در تهران هستیم. هم خوش‌حالم هم ناراحت.

خوش‌حالی‌ام به این خاطر است که مدرسه‌ای دارم که هر چیز در اختیار دانش‌آموزان می‌گذراند تا ما پیش‌رفت کنیم. ناراحتی‌ام به این خاطر است که یکی از دوستانی که عزیزترین دوستم بود دیگر نمی‌بینم. نمی‌توانم ادامه دهم!

 

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

روزی بود و روزگاری بود. یک دختر بود که اسمش ملودی است. این دختر در کشور آلمان زندگی می‌کند. اما این دختر همیشه افسرده بود. چون دوست ندارد.

مادر پدر این دختر سعی می‌کردند تا برای او دوستی پیدا کنند. اما کسی موفق نشد. ر.زی از این روزها وقتی ملودی خوابید ماه که از پشت کوه همه چیز را می‌دید آن شب تصمیم گرفت کاری بکند. بعد بین ستاره‌هایش زهره را انتخاب کرد. او را در خواب او فرستاد. روز بعد ملودی در راه مدرسه تصادف می‌کند و به خواب عمیقی فرو رفت. ستاره‌ی زهره ماموریتش را انجام می‌دهد. ملودی خواب می بیند که در جنگلی راه می‌رود ناگهان صدایی شنید. آن صدا از زیر پاهایش می‌آمد. او به پایین نگاه کرد.

چمن‌ها گفتن: داری ما را له می‌کنی.

او گفت: وای ببخشید! و از درخت بالا رفت. ناگهان صدای خشن دیگری به گوش رسید.

درخت گفت: آی. از روی من بیا پایین.

- آه خیلی ببخشید. اما اگر از روی چمن‌ها بروم له می‌شوند.

- به من ربطی ندارد. من هم دردم می‌آید. برو پایین.

ملودی از درختی به درخت دیگری رفت تا روی یک سنگ رفت. از آن به بعد ملودی با آن‌ها دوست شد. روز به روز گذشت تا با پنج دوست آشنا شد. که یکی از ان‌ها عقابی بود که هم بزرگ می‌شد و هم کوچک.

روزی از روزها آن دوست‌ها با هم دوست بودند. یک روز کسی می‌آید تا با آن‌ها بجنگد. آن‌ها فکر می‌کنند و غذاهای زیادی می‌خورند تا برای جنگ آماده شوند. روز بعد آن‌ها پیروز شدند چون با اراده‌های دوستی مانند آینه در برابرش پیروز شدند.

روز بعد از خواب عمیق بیدار شد و وقتی از بیمارستان مرخص شد فکر کرد. او تصمیم گرفت که اراده‌های دوستی داشته باشد. مثل آینه‌های نشکن.

 

نویسنده: فاطمه محرمیان معلم

تصویرگر: زهرا محرمیان معلم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:34  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 آن كوه شبيه به زني است كه به آن بانوي خفته مي گويند.سرآن به طرف شمال وزانوي آن به طرف جنوب بود.داشتيم به قسمتي نگاه مي كرديم كه شبيه به صندلي هاي به هم چسبيده بود كه يك دفعه باد تندي وزيد وكلاه مادرم روي زمين قل خورد.من دويدم تا كلاه مادرم را بگيرم كه ناگهان بر روي زمين افتادم امّا دوباره بلند شدم بالاخره كلاه مادرم را گرفتم وقتي مي خواستيم به ماشين برگرديم كه يك درخت بزرگ توت ديديم .سپس به كرمانشاه رسيديم وبه رستوران رفتيم.بعد به هتل رفتيم تا كمي استراحت كنيم. بعد به طاقبستان رفتيم.سپس ازطاقبستان به سراب نيلوفر رفتيم وقايق سواري كرديم خفّاش هم ديديم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:59  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 ما از شازند به كرمانشاه رفتيم تاچند روزي آن جا بمانيم.سر راه به بيستون رفتيم.از پدرم پرسيدم:(( فرهادكه بود؟))پدرم گفت:((فرهاديك كوه تراش بود كه عاشق دختري به نام شيرين بود امّا شيرين باشاه آن زمان ازدواج كرد شاه آن زمان به فرهاد گفت كه تواين كوه را بكن وقتي برگشتم و كوهي نديدم شيرين را به تو مي دهم .فرهاد هم تمام عمرخود راصرف كندن كوه صرف كرد.))                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

دیشب شام را در پشت بام خوردیم نیمروبابرنج بود0 جای شما خالی بعدازشام به ستاره ها نگاه کردیم. ناگهان ستاره ی زهره را دیدم. گفتم:((آن ستاره ی فاطمه است0))زهرا گفت)):آن ستاره ی زهره،زهراوفاطمه است0))  پدرم گفت)):ماه ستاره‌ی من است)). ناگهان حرفش را قطع کردم و گفتم نه خیر آن ستاره‌ی خانواده‌هاست. هر وقت خانواده‌ای خوبی کند محبت مانند ستاره‌ی دنباله‌دار به ماه می‌چسبد و برای همین است که هز شب گرد تر می شود. خود ماه این را گفت. گفت وقتی گرد گرد  شدم باران محبت را روی خانواده‌ها می‌پاشم و شب بعد باز با هم محبت‌ها جمع می‌شوند. عید هم برای این ناپدید می‌شوم که بچه‌ها پرخوری می‌شوند. مادرم خندید. پدرم گفت: گفته‌هایت را بنویس. قبول کردم و امروز هم نوشتم. امیدوارم از این داستان خوشتان آمده باشد.

فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:8  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 دیشب درخواب ماه پیش من آمد0 اوبه من گفت:((سلام اگرسؤالی داری بپرس زودبگوکه عجله دارم. ))من ازاوپرسیدم:((شماچه طورهرشب به یک شکل هستید؟))اوگفت:((وقتی هرخانواده به هم محبّت می کنند یک تکه محبّت

ازآن هابه هوامی آیدوبه من وصل می شود،وقتی خیلی محبّت به من وصل شدپاره می شوم وتمام محبّت ها دردنیاپخش

می شود0 ودوباره این کارتکرارمی شود0)) غرق درگوش دادن به حرف های ماه بودم که باصدای ساعت بیدارشدم0

فهمیدم که خواب دیده ام امّا می دانستم آن حرف هادرست است0

زهرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:8  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

چه کسی جیرجیرک شاپرک راآفرید * * *  چه کسی گل وسبزه وچمن راآفرید

چه کسی پدرومادروآموزگارراداد             چه کسی مهتاب زیباوخورشیددرخشان راداد

چه کسی دست وپاراداد                          چه کسی محبت ودل راداد   

چه کسی به من نیکی رایادداد                   چه کسی به من عقل راداد          

چه کسی برای من قلبی بی‌کینه داد               چه کسی برای آسایش من این ها راداد  

شاعر:زهرامحرمیان   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

آهای آهای بچه ها                                 بعدازامام عسکری

امامی هست بزرگوار                            امامی که بچه هارودوست داره

وقتی میاد                                            تمام فقروبدی ها

دودمی شن ومی رن هوا                         همه می گن

بیابیاتاکه مارو دلشادکنی                         دل هارو آزاده کنی

بیابیاکه بچه هامنتظرند                           منتظرصورت پرپرنورتواند

ای امام امام غایب ما                            امام زمان بیابیابفرما

 

شاعر:فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:55  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

آیا تا به حال فکر کرده اید خسته کننده ترین روز عمر چه روزی است؟ من تا به حال فکر نکرده بودم. بگذریم امروز من و خواهرم خیلی خسته شدیم چون تقریبا نزدیک به صد تا کتاب برای کتاب هایمان شماره گذاری کردیم فکرش را بکنید کم کم داشت خوابم می برد!

رفتم و صورتم را شستم حتی وقتی برنامه ی کودکان هم شروع شد هم برنامه می دیدم و هم کتاب هایم را شماره گذاری می کردم. امروز باید به خواهرم هم کمک کنک تا کتاب های فراوانش را در سه جاکتابی کوچک جای دهد. من و خواهرم فکری کردیم و به فکر خود خندیدیم. ما با هم گفتیم. مثل این است که کتاب ها را به مدرسه برده باشیم و به آن ها درس اعداد داده باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

زمین ما چو یک توپ رنگین است که به دور خورشید می‌چرخد. دور زمین سیاره‌ی کوچکی است که به آن ماه می‌گویند. زمین سومین سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی است. زمین از گازهای هوا درست شده بود. اول زمین سرد بود و پر از آب. اما کم‌کم خشکی به وجود آمد. دور زمین لایه‌ای وجود دارد که به آن لایه‌ی ازن می‌گویند. این لایه اشعه‌هایی که برای ما ضرر دارد را در خود می گیرد و نمی‌گذارد با زمین برخورد کند. اکسیژن زمین طوری است که ما می‌توانیم در آن تنفس کنیم. زمین تنها کره‌ای است که در آن هوا وجود دارد. انسان‌های اولیه پوزه‌هایی مثل پوزه‌ی میمون داشتند. اما به تدریج شکل آن‌ها تغییر یافت و ما به وجود آمدیم. کره‌ی زمین پر از موجودات زنده است. دریاها یکی از چیزهای مهم در زمین است. ما نباید زمین خود را کثیف کنیم چون ما فقط یک کره‌ی زمین داریم.

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:5  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

زمین ما پر از شگفتی‌هاست که آدم تا با چشم خودش آن‌ها را نبیند باورش نمی‌شود. زمین بیش‌ترش را آب گرفته است ولی آب آن شور است. زمین به سرعت زیادی به دور خود و خورشید می‌چرخد و وقتی زمین کامل دور خورشید بچرخد یک سال می‌شود. دور زمین سیاره‌ی کوچکی می‌چرخد که به آن ماه می‌گویند. وقتی صبح ماه جلو خورشید را می‌گیرد به آن کسوف یا خورشید گرفتگی می گویند. در این موقع ماه از جلوی خورشید رد می‌شود. زمین سومین سیاره از منظومه‌ی شمسی است. دور زمین لایه‌ای وجود دارد که به آن لایه‌ی ازن می‌گویند. آن لایه مواد بد را می‌گیرد و نمی‌گذارد که آن‌ها وارد زمین بشوند. قبلا زمین سرد بود ولی بعد آب‌های آن بخار شدند و موجودات اولیه به وجود آمدند. اولین آن‌ها دایناسورها بودند که الان نسل آن‌ها منقرض شده است و دانشمندان در این مورد نظر مختلفی دارند. بعضی می‌گویند دایناسورهایی که گوشت‌خوار بودند تخم‌های دایناسورهای دیگر را خورده‌اند و غیره. بگذریم تا که نسل‌های زیادی گذشت و در هر نسل شکل‌ها متفاوت می‌شد که ما به وجود آمدیم. الان انرژی‌های زیادی کشف شده که یکی از آن‌ها انرژی باد است. زمین جاذبه‌های زیادی دارد که ما را ثابت نگه می‌دارد. اگر بیرون از زمین برویم و به فضا برسیم نمی‌توانیم نفس بکشیم چون فقط در زمین اکسیژن و هوا هست. زمین بزرگ و شگفت‌آور است و من به خودم افتخار می کنم و خوش‌حالم که در این جا متولد شدم.

فاطمه محرمیان
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:4  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 
امام خمینی امامی که ما را دوست داری و ما را از دست شاه نجات داده ای سلام. سلامی به گرمی عشق به شما که در مقابل نیروهای غرب و شرق ایستادگی کردید و با نیروهای شیطانی جنگیدید. شما بسیار بامحبت و مهربان بودید و از ما بچه ها مراقبت می کردید.

خداحافظ

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:36  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 
امروز روزی است که امام خمینی فوت کردند و من خیلی ناراحتم و گریه ام گرفته است.

می خواهم نامه ای به امام بنویسم:

سلام ای امام. امام ما شما ما را از دست شاه ظالم نجات دادید. شما این جا را آزاد کردید. همه حق دارند آزاد باشند. هر وقت به شما فکر می کنم به یاد فلسطین می افتم. اسرائیلی ها آن جا را گرفته اند و بعضی از بچه های فلسطین از درس خواندن محروم شده اند. شما همه ی آن ها را می بینید. ان شاءالله فلسطین هم مثل ما آزاد شود. خیلی دلم برای تان تنگ شده است. خدا نگه دار.

فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:33  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

خیلی انتظار می‌کشم که عید برسد. همین الان پنجره را باز می‌کنم دارد باران شدیدی می‌بارد. همراه با باران بهار نشانه‌هایی از خود را به من می‌رسانده است. بوی چمن‌های خیس به مشامم می‌خورد. انگار درختان خشک دارند با باد می‌رقصند و شادی می‌کنند. بنفشه عروسک قشنگ من خوابیده است و عروسک زهرا، مینا دارد با حانیه عروسکش بازی می‌کند. می‌دانید چرا بنفشه خوابیده است؟ چون مریض است و بیمار است. دیگر باید به بنفشه برسم. خداحافظ!

 

فاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

روزی از روزها اسفندیار یکی از پهلوانان ایران در بچگی بدنش را در چشمه‌ای می‌شوید. برای همین هر ضربه‌ای می‌خورد آسیب نمی‌دید. مردم او را رویین‌تن صدا می‌زدند. یک روز اسفندیار تصمیم می‌گیرد با رستم بجنگد. آن‌ها با هم مبارزه کردند. نزدیک بود که رستم کشته شود. فردا مبارزه‌ی بعدی آغاز می‌شد. رستم پیش زال رفت و از او کمک خواست. رال یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ گفت: "او وقتی سرش را توی آب کرد چشم‌های خود را بست. تو سر یک تیر دو شاخ را با سم زهرآلود کن و تیر را به چشم او فرو کن." رستم همین کار را کرد و پیروز شد. پایان.

 

زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط فاطمه و زهرا محرمیان |