تبليغاتX
دوقلوها
دفتر خاطرات جوان ترین وبلاگ نویسان ایران

دیشب شام را در پشت بام خوردیم نیمروبابرنج بود0 جای شما خالی بعدازشام به ستاره ها نگاه کردیم. ناگهان ستاره ی زهره را دیدم. گفتم:((آن ستاره ی فاطمه است0))زهرا گفت)):آن ستاره ی زهره،زهراوفاطمه است0))  پدرم گفت)):ماه ستاره‌ی من است)). ناگهان حرفش را قطع کردم و گفتم نه خیر آن ستاره‌ی خانواده‌هاست. هر وقت خانواده‌ای خوبی کند محبت مانند ستاره‌ی دنباله‌دار به ماه می‌چسبد و برای همین است که هز شب گرد تر می شود. خود ماه این را گفت. گفت وقتی گرد گرد  شدم باران محبت را روی خانواده‌ها می‌پاشم و شب بعد باز با هم محبت‌ها جمع می‌شوند. عید هم برای این ناپدید می‌شوم که بچه‌ها پرخوری می‌شوند. مادرم خندید. پدرم گفت: گفته‌هایت را بنویس. قبول کردم و امروز هم نوشتم. امیدوارم از این داستان خوشتان آمده باشد.

فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:8  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 دیشب درخواب ماه پیش من آمد0 اوبه من گفت:((سلام اگرسؤالی داری بپرس زودبگوکه عجله دارم. ))من ازاوپرسیدم:((شماچه طورهرشب به یک شکل هستید؟))اوگفت:((وقتی هرخانواده به هم محبّت می کنند یک تکه محبّت

ازآن هابه هوامی آیدوبه من وصل می شود،وقتی خیلی محبّت به من وصل شدپاره می شوم وتمام محبّت ها دردنیاپخش

می شود0 ودوباره این کارتکرارمی شود0)) غرق درگوش دادن به حرف های ماه بودم که باصدای ساعت بیدارشدم0

فهمیدم که خواب دیده ام امّا می دانستم آن حرف هادرست است0

زهرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:8  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

چه کسی جیرجیرک شاپرک راآفرید * * *  چه کسی گل وسبزه وچمن راآفرید

چه کسی پدرومادروآموزگارراداد             چه کسی مهتاب زیباوخورشیددرخشان راداد

چه کسی دست وپاراداد                          چه کسی محبت ودل راداد   

چه کسی به من نیکی رایادداد                   چه کسی به من عقل راداد          

چه کسی برای من قلبی بی‌کینه داد               چه کسی برای آسایش من این ها راداد  

شاعر:زهرامحرمیان   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

آهای آهای بچه ها                                 بعدازامام عسکری

امامی هست بزرگوار                            امامی که بچه هارودوست داره

وقتی میاد                                            تمام فقروبدی ها

دودمی شن ومی رن هوا                         همه می گن

بیابیاتاکه مارو دلشادکنی                         دل هارو آزاده کنی

بیابیاکه بچه هامنتظرند                           منتظرصورت پرپرنورتواند

ای امام امام غایب ما                            امام زمان بیابیابفرما

 

شاعر:فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:55  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

آیا تا به حال فکر کرده اید خسته کننده ترین روز عمر چه روزی است؟ من تا به حال فکر نکرده بودم. بگذریم امروز من و خواهرم خیلی خسته شدیم چون تقریبا نزدیک به صد تا کتاب برای کتاب هایمان شماره گذاری کردیم فکرش را بکنید کم کم داشت خوابم می برد!

رفتم و صورتم را شستم حتی وقتی برنامه ی کودکان هم شروع شد هم برنامه می دیدم و هم کتاب هایم را شماره گذاری می کردم. امروز باید به خواهرم هم کمک کنک تا کتاب های فراوانش را در سه جاکتابی کوچک جای دهد. من و خواهرم فکری کردیم و به فکر خود خندیدیم. ما با هم گفتیم. مثل این است که کتاب ها را به مدرسه برده باشیم و به آن ها درس اعداد داده باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

زمین ما چو یک توپ رنگین است که به دور خورشید می‌چرخد. دور زمین سیاره‌ی کوچکی است که به آن ماه می‌گویند. زمین سومین سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی است. زمین از گازهای هوا درست شده بود. اول زمین سرد بود و پر از آب. اما کم‌کم خشکی به وجود آمد. دور زمین لایه‌ای وجود دارد که به آن لایه‌ی ازن می‌گویند. این لایه اشعه‌هایی که برای ما ضرر دارد را در خود می گیرد و نمی‌گذارد با زمین برخورد کند. اکسیژن زمین طوری است که ما می‌توانیم در آن تنفس کنیم. زمین تنها کره‌ای است که در آن هوا وجود دارد. انسان‌های اولیه پوزه‌هایی مثل پوزه‌ی میمون داشتند. اما به تدریج شکل آن‌ها تغییر یافت و ما به وجود آمدیم. کره‌ی زمین پر از موجودات زنده است. دریاها یکی از چیزهای مهم در زمین است. ما نباید زمین خود را کثیف کنیم چون ما فقط یک کره‌ی زمین داریم.

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:5  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

زمین ما پر از شگفتی‌هاست که آدم تا با چشم خودش آن‌ها را نبیند باورش نمی‌شود. زمین بیش‌ترش را آب گرفته است ولی آب آن شور است. زمین به سرعت زیادی به دور خود و خورشید می‌چرخد و وقتی زمین کامل دور خورشید بچرخد یک سال می‌شود. دور زمین سیاره‌ی کوچکی می‌چرخد که به آن ماه می‌گویند. وقتی صبح ماه جلو خورشید را می‌گیرد به آن کسوف یا خورشید گرفتگی می گویند. در این موقع ماه از جلوی خورشید رد می‌شود. زمین سومین سیاره از منظومه‌ی شمسی است. دور زمین لایه‌ای وجود دارد که به آن لایه‌ی ازن می‌گویند. آن لایه مواد بد را می‌گیرد و نمی‌گذارد که آن‌ها وارد زمین بشوند. قبلا زمین سرد بود ولی بعد آب‌های آن بخار شدند و موجودات اولیه به وجود آمدند. اولین آن‌ها دایناسورها بودند که الان نسل آن‌ها منقرض شده است و دانشمندان در این مورد نظر مختلفی دارند. بعضی می‌گویند دایناسورهایی که گوشت‌خوار بودند تخم‌های دایناسورهای دیگر را خورده‌اند و غیره. بگذریم تا که نسل‌های زیادی گذشت و در هر نسل شکل‌ها متفاوت می‌شد که ما به وجود آمدیم. الان انرژی‌های زیادی کشف شده که یکی از آن‌ها انرژی باد است. زمین جاذبه‌های زیادی دارد که ما را ثابت نگه می‌دارد. اگر بیرون از زمین برویم و به فضا برسیم نمی‌توانیم نفس بکشیم چون فقط در زمین اکسیژن و هوا هست. زمین بزرگ و شگفت‌آور است و من به خودم افتخار می کنم و خوش‌حالم که در این جا متولد شدم.

فاطمه محرمیان
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:4  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 
امام خمینی امامی که ما را دوست داری و ما را از دست شاه نجات داده ای سلام. سلامی به گرمی عشق به شما که در مقابل نیروهای غرب و شرق ایستادگی کردید و با نیروهای شیطانی جنگیدید. شما بسیار بامحبت و مهربان بودید و از ما بچه ها مراقبت می کردید.

خداحافظ

زهرا محرمیان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:36  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 
امروز روزی است که امام خمینی فوت کردند و من خیلی ناراحتم و گریه ام گرفته است.

می خواهم نامه ای به امام بنویسم:

سلام ای امام. امام ما شما ما را از دست شاه ظالم نجات دادید. شما این جا را آزاد کردید. همه حق دارند آزاد باشند. هر وقت به شما فکر می کنم به یاد فلسطین می افتم. اسرائیلی ها آن جا را گرفته اند و بعضی از بچه های فلسطین از درس خواندن محروم شده اند. شما همه ی آن ها را می بینید. ان شاءالله فلسطین هم مثل ما آزاد شود. خیلی دلم برای تان تنگ شده است. خدا نگه دار.

فاطمه محرمیان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:33  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

خیلی انتظار می‌کشم که عید برسد. همین الان پنجره را باز می‌کنم دارد باران شدیدی می‌بارد. همراه با باران بهار نشانه‌هایی از خود را به من می‌رسانده است. بوی چمن‌های خیس به مشامم می‌خورد. انگار درختان خشک دارند با باد می‌رقصند و شادی می‌کنند. بنفشه عروسک قشنگ من خوابیده است و عروسک زهرا، مینا دارد با حانیه عروسکش بازی می‌کند. می‌دانید چرا بنفشه خوابیده است؟ چون مریض است و بیمار است. دیگر باید به بنفشه برسم. خداحافظ!

 

فاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

روزی از روزها اسفندیار یکی از پهلوانان ایران در بچگی بدنش را در چشمه‌ای می‌شوید. برای همین هر ضربه‌ای می‌خورد آسیب نمی‌دید. مردم او را رویین‌تن صدا می‌زدند. یک روز اسفندیار تصمیم می‌گیرد با رستم بجنگد. آن‌ها با هم مبارزه کردند. نزدیک بود که رستم کشته شود. فردا مبارزه‌ی بعدی آغاز می‌شد. رستم پیش زال رفت و از او کمک خواست. رال یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ گفت: "او وقتی سرش را توی آب کرد چشم‌های خود را بست. تو سر یک تیر دو شاخ را با سم زهرآلود کن و تیر را به چشم او فرو کن." رستم همین کار را کرد و پیروز شد. پایان.

 

زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

امروز 22 است و هشت روز دیگر عید است. چهارشنبه یعنی 22 برای من اتفاقاتی جالب افتاد. مثلا وبلاگ کیمیا یکی از دوستان مدرسه‌ام را دیدم یا این که امتحان دادم و خیلی چیزهای دیگر. در اسفند خیلی اتفاق‌ها افتاده است و آخر این ماه را چهارشنبه‌سوری می‌نامند. در این ماه پنج‌شنبه 9 اسفند اربعین امام حسین و روز ملی حمایت از حقوق مصرف‌کنندگان است. جمعه 17 اسفند رحلت حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی است. شنبه 18 این ماه شهادت امام رضا است و چهارشنبه‌سوری روز ملی شدن صنعت نفت ایران است.

 

فاطمه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 الان زنگ تفریح است و من دارم خاطره می‌نویسم. اسم مدرسه‌ی من پروین اعتصامی است و دو خواهر یکی کلاس دوم که اسمش سحر است و یکی که دوست صمیمی من است و زهرا نام دارد و کلاس سوم می‌رود و اندازه‌ی من است. این دو تا دور من می‌چرخند و اعصابم را خرد می‌کنند. زهرا در کلاس هم دور من می چرخد. حالا زنگ علوم است و درباره‌ی طرح کرامت نوشتیم. زنگ بعدی خانم جوادی تکلیف آدینه داد. امروز من از دست بلگیوند راحت هستم و این زنگ بخوانیم می‌خوانیم. ما در درس 9 هستیم که اسمش فکر روشن است و زهرا باجلان دارد بخوانیم می خواند. نفراتی که خواندند درس جدیدی می‌خواهیم بخوانیم به اسم اتوبوس که درباره‌ی فداکاری و احترام است. همین الان هم زنگ خورد و باید بروم. اسرا هم الان دارد می‌خواند که چه می‌نویسم. چون فضول است. مهدیه و حانیه هم همین طور هستند. دوست‌هایم دارند بازی تامی ‌تامی اسکلت را بازی می‌کنند. این بازی را من و زهرا به آن‌ها یاد داده‌ایم. یادم رفت بگم که مدرسه‌ی ما دولتی است و حیاط بزرگی دارد. مهدیه و معصومه دو دو قلو هستند که مهدیه من را گرفته و یکی از زیرگروه‌های من است. حالا زنگ خورد و من در صف هستم. مبصر ما هم سر حانیه داد می‌زند. الان در کلاس هستیم و من و نعیمه مبصر کلاس هستیم. زنگ هدیه‌ها است و دیگر با من کار دارند و باید ساکت کنم. بچه‌ها شلوغ می‌کنند و ساکت نمی‌شوند. خانم هم آمده و دیگر چیزی نمی‌نویسم.

 

فاطمه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

سلام دوست عزیز! نزدیک نوروز است. چند روز پیش یک اتاق یعنی انباری را تمیز کردیم. انباری پر آب بود و همه چیز را خیس کرده بود. امروز هم باران بهاری می‌بارد. بوی بهار همه جا را پر از شادی و نشاط کرده است. مینا عروسکم با حانیه بازی می‌کند. حانیه عروسک مینا است. خواهرم کنار پنجره نشسته و خاطره می‌نوییسد. عروسک فاطمه بنفشه خوابیده است. چون کمی بی‌حال است. وقت خوردن نهار است. خداحافظ!

 

زهرا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

یک روز به پدرم گفتم: پدر می‌شود امروز به آبشار برویم تا سبزک را ببینیم؟ پدر گفت: اشکالی ندارد.

شب با پدر، مادر و خواهرم به آبشار رفتیم. دیگر مثل تابستان آب زیادی نداشت. همه جا یخ زده بود و پله‌ها پر از برف و یخ بود. من و فاطمه برای راه رفتن مجبور شدیم چهار دست و پا برویم. ما با سختی خود را به جایی که سبزک بود رساندیم. اما سبزک نبود. وقتی پایم را برداشتم سبزک را دیدیم و آن را زیر برف بیرون آوردیم و با شادی برگشتیم.

 

زهرا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

 مطلب دوم: با آن حیوان چگونه رفتار می‌کردی؟

با آن خرگوش چگونه رفتار می‌کردی؟ با خرگوشم با مهربانی رفتار می‌کردم. برای این که با من قهر نکند خانه‌ای به رنگ خودش برایش درست می‌کردم، به موقع به او غذا می‌دادم و مرتب او را به حمام می‌بردم. اگر دختر بود اسم او را برفی می‌گذاشتم و اگر پسر بود اسمش را خاکستری می‌گذاشتم و او را به دام‌پزشکی می بردم تا به خرگوشم واکسن بزنند. جوری بغلش می‌کردم که اذیت نشود. نوعی غذا به او می‌دادم که دوست داشته باشد. می‌توانید همه‌ی این‌ها را برای او فراهم کنید؟ بله!

 

فاطمه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

یک روز با مامانی و بابایی، دایی و خاله‌ام به یک دریاچه رفتیم. به آن جا پلنگ‌در می‌گویند. بعد از ناهار با بابایی و خواهرم به باغ رفتیم. بابایی از من سؤال‌هایی می‌پرسید. موقع برگشت بابایی می‌خواست برای ما یک پروانه بگیرد. ما هم مشغول شدیم. رفتیم و عکس گرفتیم. فاطمه داشت در دشت بازی می‌کرد. من با دایی علی فوتبال بازی کردم. یک بر بیست باختم. خوب چه می‌شه کرد؟ من کوچکم و او بزرگ. بالاخره سعی خودم را کرده بودم. داشتم فیلم می‌گرفتم که صدای جیغ فاطمه را شنیدم. کفشش در گل فرو رفته بود و من کفشش را در آوردم. او گریه می‌کرد. بعد به خانه بازگشتیم.

 

زهرا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

ببینم تو اگر حیوانی را دیدی کدام را انتخاب می‌کردی؟ خرگوش. چرا؟ بگذارید خاطره‌‌هایی که در مدرسه‌ی قبلی‌ام درباره‌ی خرگوش داشتم برای شما تعریف کنم. اسم مدرسه‌ام بهار بود. من کلاس اول بودم. دوست صمیمی‌ام یک خرگوش داشت. اسم دوستم تهمینه بود. یک روز به من گفت: من  وقتی اول سال شد عمویم برایم یک خرگوش خرید. او با همه‌ی خرگوش‌ها فرق دارد. او شیرینی هم می‌خورد. برای همین اسمش را شیرینی گذاشتم. بعد از خانم اجازه گرفت تا خرگوشش را بیاورد. فرادی آن روز تهمینه خرگوشش را آورد. او میوه‌هایی مانند خیار، هویج و شیرینی به ما داد. مینا خیارش را بالای سبد شیرینی برد و یک دفعه شیرینی پرید و خیار را گرفت و برد. ما هم به او میوه شیرینی دادیم. من یک روز در تولد تهمینه شیرینی را بغل کردم. یک روز که کلاس دوم بودم در مدرسه‌ی بهار دوباره آن را آورد. وقتی تهمینه سوت می‌زد گوش‌های شیرینی بلند می‌شد و می‌چرخید. راستی می‌تواند به این سؤال جواب دهید؟ من که هر چی فکر می‌کنم به جایی نمی‌رسم. وقتی تهمینه بشکن می‌زد شیرینی می‌پرید. خب حالا فهمیدید چرا خرگوش را انتخاب می‌کردم؟ البته.

 

فاطمه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

روز دلپذیری بود. مادرم به مغازه رفته بود تا یک سبزه بخرد. می‌خواستیم سفره‌ی هفت‌سین بگیریم. وقتی عید شد من عیدی به مادر و پدرم یک گل دادم. روی میز از تماشا کردن سبزه‌ی تازه خیلی لذت می‌بردم. قرار شد تا 13 فروردین من مواظب سبزه باشم. وقتی 13 فروردین شد به سراب عباس‌آباد رفتیم. ترقه‌ها مثل شاخه‌های سوخته بودند. پرنده‌ها در آسمان پرواز می‌کردند. چشمه‌ی سراب عباس‌آباد سرد شده بود. صدای چهچه بلبل‌ها به گوش می‌رسید. روی زمین جوی آب بود. درختان شکوفه داده بودند. بهار خوبی بود. هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم.

 

فاطمه محرمیان

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:37  توسط فاطمه و زهرا محرمیان | 

من در تعطیلات هستم. چند روز قبل ما در شیراز بودیم. وقتی رسیدیم غروب بود و همه جا بسته بود. ما فقط به حرم شاه‌چراغ رفتیم و هم نماز خواندیم و هم زیارت کردیم. روز بعد به کاخ ارگ وکیل رفتیم. بعد به موزه‌ی پارسه رفتیم. در آن جا خمره‌های بزرگ و یا کوچک بودند. ما بعدا رفتیم فالوده‌ی شیرازی و رانی پرتقال خوردیم. بعد به حافظیه و سعدیه رفتیم. برای ناهار خوردن به رستوران کاکتوس رفتیم و ناهار خوردیم. بعد به هتل پارک رفتیم. مادرم خوابید و هم‌چنین پدرم. من و خواهرم خانه بازی کردیم و تلویزیون نگاه کردیم. عصر به مسجد عتیق رفتیم. در وسط حیاط مسجد خانه‌ای شبیه خانه‌ی کعبه بود که در آن جا کسانی که می‌خواهند به مکه بروند تعلیم می‌دادند تا آماده شوند. حرف‌های عربی را تکرار می کردند مثل: لبیک اللهم لبیک...

بعد به چند امام‌زاده رفتیم و نماز خواندیم. شب به خواجوی کرمانی و دروازه قرآن رفتیم. شام خوردیم. وقتی می‌خواستیم غذا سفارش بدهیم فهمیدند که من در خواب پابرهنه آمده‌ام. کمی غذا خوردیم و به هتل رفتیم.

روز بعد ما به تخت جمشید رفتیم. در آن جا پدرم با یک خارجی که از انگلیس آمده است حرف زد. اسم آن نیک بود. ما در تخت‌جمشید کلاه خریدیم. بعد به نقش رجب و نقش رستم رفتیم. اوه باید بگم که در تخت‌جمشید سوار اسب هم شدیم. داشتم می‌گفتم بعد از نقش رستم به مسجد وکیل و بازار وکیل رفتیم. در بازار یک جلیقه، یک تاج و یک شال خریدم. دو شمع‌دان باستانی خریدیم. ما با دوست پدرم اول به حافظیه رفتیم. کمی شعر حافظ خواندیم و موقع رفتن به رستوران فال حافظ با مرغ عشق گرفتیم. بعد به یک رستوران رفتیم چون من و خواهرم خواب بودیم شام نخوردیم. روز بعد به اصفهان رفتیم. وقتی به اصفهان رسیدیم اول یک‌راست به هتل سفیر رفتیم. بعد به عالی‌قاپو رفتیم. به یک مسجد رفتیم چون هوا تاریک شده بود. نماز خواندیم و بعد سوار درشکه شدیم. ما به هتل رفتیم و روز بعد به شازند برگشتیم.

 

زهرا محرمیان
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:37  توسط فاطمه و زهرا محرمیان |